الشيخ محمد تقي مصباح اليزدي

90

شرح نهاية الحكمة ( فارسى )

از خود دارد كه اصطلاحا به آن « وجود زائد » مىگويند ، مانند ماهيات « 1 » ؛ اما چيزى كه موجوديت ذاتى آن است و خود عين موجوديت است براى موجود شدن نيازمند وجود زائد نيست . به عبارت ديگر ، وقتى مىگوييم : « وجود اصيل است ، تحقق دارد ، امرى عينى است » معنايش اين نيست كه چيزى است كه واقعيت و تحقق به آن ضميمه شده است ، بلكه به اين معناست كه خود عين تحقق و واقعيت و موجوديت است . اصلا معناى اصالت وجود اين است كه ملاك موجوديت و تحقق ، ملاك واقعيت ، ملاك عينيت و خارجيت خود وجود است ؛ پس موجوديت هرچيزى به‌وجود است و واضح است كه چنين چيزى نمىتواند موجوديتش به‌وجودى ديگر باشد و الا آن وجود ديگر ملاك موجوديت خواهد بود ، نه وجود اول و اين خلاف فرض است : وجه الاندفاع انّ الوجود موجود لكن بذاته لا بوجو زائد ، اى انّ الوجود عين الموجودية ، بخلاف الماهيّة التى حيثيّة ذاتها غير حيثيّة وجودها . 1 - 2 - 1 - 4 : اشكال بر جواب ممكن است به جواب فوق اشكال شود كه موجوديت بالضروره در همه‌جا مستلزم وجود زائد است ، چه در وجود و چه در غير وجود ، بنابراين اين سخن كه وجود موجود است ولى نه با وجود زائد ، بلكه خود عين موجوديت است ، سخنى است ناصواب . دليل مدعاى فوق اينكه معناى « مشتق » « ذات داراى مبدأ اشتقاق » است ؛ يعنى ، براى اطلاق لفظ مشتق ، بايد ذاتى باشد و مبدأ اشتقاقى و اين ذات واجد اين مبدأ باشد ، تا به اعتبار دارا بودن اين مبدأ لفظ مشتق بر آن اطلاق گردد . مثلا وقتى لفظ « سفيد » را ، كه يكى از مشتقات است ، بر زيد اطلاق مىكنيم ، ذاتى داريم ، كه همان زيد است ، و مبدأ اشتقاقى ، كه همان سفيدى است ، و به اعتبار اينكه زيد در خارج واجد سفيدى است لفظ « سفيد » بر او اطلاق و گفته مىشود : « زيد سفيد است » . « موجود » هم يكى از مشتقات است و معناى آن « ذات داراى وجود » است ، پس براى اطلاق آن بايد ذاتى باشد و وجودى و آن ذات واجد آن وجود باشد . بنابراين هرگاه لفظ « موجود » را بر شيئى اطلاق كنيم بايد وجودى زائد به آن منضم شود تا

--> ( 1 ) - چنين اشيايى بعد از افاضهء وجود نيز بالعرض موجودند نه بالذات .